مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

وروجک مامان

این روزا خوردنی تر از همیشه هستی خیلی می خندی و ذوق می کنی و داری سعی می کنی که راه بری امشب چندقدمی رفتی البته هنوز خیلی می ترسی و ترجیح می دی چهاردست و پا بری وقتی که رو پا های خودت وامیستی یهو ذوق می کنی و با خنده و خوشحالی منو بابایی خودتم می خندی و هیجان زده می شی دیگه چیزی به یه سالت نمونده...وای خدا جون چقدر زمان تند می گذره راستی از هر چیزی بعنوان واکر استفاده می کنی مثلا از روروئکت یا صندلی و کامیونت اینم عکسش: ...
28 آذر 1391

چندتا عکس

مامان چقدر عکس میندازی بزا با خیال راحت بازی کنم   دیدی مامانی رو پاهای خودم واستادممممممممم ولی هنوز یه کوچولو می ترسم مامانی منو نجاتم بده زودتر,اصلا دوست ندارم تو همچین موقعیتی باشم مامان! این دیگه چه جور عکسیه؟؟؟ ...
16 آذر 1391

یازدهمین ماهگرد نفسمون

١١    یازدهمین ماهگردت مبارک پسرم  ١١ فقط و فقط چند ساعت مونده به اینکه مانی جونی یازده ماهگیش هم پر بشه پس:یازده ماهگی             مبارک پسررررررررررررم باورش خیلی سخته که یه ماه دیگه یه ساله میشی...وای چقدر هیجان انگیزه برامون از الان نفسم داره تو سینه حبس میشه برای لحظه ایی که می خوام بگم پسرم یه سالشه........وای خدا. ایشالا صد ساله شی مامانی... ...
10 آذر 1391

وقتی مانی نمی خواد برگرده خونه....

موقع برگشت از شمال کمی اذیت کردی یعنی چسبیده بودی به مامان جون و گریه می کردی منو بابایی هم تو ماشین منتظر رضایت شما به رفتن بابایی سرش رو تکون می داد و می گفت تازه از گریه های مامانش موقع برگشت راحت شده بودیم که حالا پسرش هم اضافه شد...البته ما فکر نمی کردیم مانی به این زودی این رفتارو از خودش بروز بده ولی رفته رفته که بیشتر متوجه شه و بزرگ تر شه فکر کنم نتونیم بیاریمش تهران دیگه... خصوصا که تو حیاط خونه ی مامان جون پیشی و زنبور و پروانه و...این چیزها میبینه,خیلی ذوق می کنی پسرم وقتی اطرافتواینطوری میبینی.  
8 آذر 1391

شمال6

بازم اومدیم شمال خونه ی مامان جون  امسال اولین محرم رو مانی جونم تو شمال تجربه کرد البته محرم قبلی حضور نا محسوس داشت و ما تهران بودیم خونه ی مامان جون(مامان بابایی)البته عمه جونی ها هم بودن دوست داشتم ببرمت تو مراسم  عزاداری حضرت علی اصغر تو رشت ولی شب قبلش کلی تو ترافیک مونده بودیم تا برسیم شمال این شد که خیلی خسته بودیم و نشد که ببرمت عزیزم ایشالا سال بعد... مانی جونم مامان جون کلی سعی کرد سینه زدن یادت بده شما هم یاد می گرفتی ولی لحظه ایی بود و بعدش شروع می کردی به دس دسی کردن... شیطون تر از قبل شدی و یه جا بند نمی شی   لبای خوشگلت رو آماده کردی که یه بوس خوشگل بفرستی مرسی عزیزم اینجا هم بلاخره از ک...
8 آذر 1391

موش کوچولو....

چند روز پیش مامان جون و بابا جون و دایی جون کمیل از شمال اومدن پیشمون همون شب زندایی مامانی با عروس خوشگلش  اومدن خونمون چقدر خوشحالمون کردن بخصوص مانی وقتی که خواستیم بخوابیم کلی ذوق زده شده بود می دید به غیر خودمون چند نفر دیگه هم هستن خونمون چهاردست و پا تند تند به همه سر می زد تو تاریکی به خصوص به زندایی من وای چقدر خنده دار رفتار می کردی مانی؟؟؟ یاد بچگی های خودم افتادم عاشق این بودم که مهمونا شب هم بمونن پیشمون ...خلاصه اون شب خیلی دیر خوابیدی با کلی کلک و ... این چند روزه با مامان جون چندتا مهمونی رفتیم ایلیا کوچولو و هلیا رو هم دیدیم امیدوارم همبازی خوبی بشین برای هم... تازه بازم یه کشف مهم داشتی درست مثل کشف نیایش جونی یع...
27 آبان 1391

لی لی لی لی حوضک

ای جانم فدای اون دستای کوچولوت بشم  که وقتی مامان برات لی لی لی لی حوضک می خونه جمع می کنیش و با اون انگشت کووچولوت دنبال جوجو می گردی وقتی اینکارو می کنی می خوام فقط بخورمت: لی لی لی لی حوضک     جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک          یکی اومد گرفتش   یکی زود تند پوشوندش  یکی بهش آب داد همون بهش دون داد یکی پرسید کی پرش داد             این یکی (انگشت شصت)گفت منه منه کله گنده                                         ...
20 آبان 1391

مبل نوردی

با بزرگ شدنت شیطنت هاتم بزرگ ترمیشن وای وای وای...خدا به دادمون برسه... الان دو روزه که یادگرفتی از رو مبل بری بالا بعدش از اونجا یه راست میری رو کابینتای اوپن نمی دونیم دیگه چه کار کنیم از دست کنجکاوی های شما از دیروز تا امروز کلی هم حرفه ایی شدی تو یه چشم بهم زدن رو اوپنی,امروز که بابایی از کار برگشت خسته و مونده مبل ها رو جابجا کرد این سومین باره که به خاطر شما چیدمان خونه رو تغییر میدیم البته تنوع میشه ولی بدیش اینه که تو چیدن خیلی حق انتخاب نداریم فقط فقط امنیت شما مد نظرمونه............. مامانی کی بزرگ میشی اینقدر که وسایل خونه برات خطری نداشته باشه و بتونیم کمی بیشتر دکور بچینیم؟؟؟ تازه با یه سری از لوازم خونه هم مشکل دا...
17 آبان 1391

بدون عنوان

الان ده ماهته و کارهایی که بلدی انجام بدی: از سه ماهگیت دست میدی دست دسی هم میکنی بوس هم بلدی بای بای  میکنی ناز می کنی هنوز فقط چند ثانیه می تونی بایستی چند ماهه که با گرفتن مبلا خونه رو می چرخی  و کاملا هم می دونی داری چی کار می کنی این یعنی اینکه وقتی داری کار اشتباهی می کنی حواست هست که تا عکس العملی از ما دیدی سریع فرار کنی و جیغ می زنی   ...
12 آبان 1391