مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

چهارمین مسافرت مانی به شمال

الان مانی شماله.... بابایی مانی کوچولو برگشت سر کار و چند روز دیگه میاد پیشمون...بابایی دلمون خیلی برات تنگ شده ...وقتی صدای بابایی رو میشنوه کلی ذوق میکنه نفسم... این روزا مانی با مامان جون و بابا جونش حال میکنه.دایی جونی ها رو که دیگه نگو...کلی حال میکنن وقتی از سر کار برمی گردن میبینن مانی بهشون لبخند می زنه... راستی دایی جون حسین و بابایی با کلی زحمت استخر بادیت رو باد کردن وتا پسر ناز بتونه آب بازی کنه مرسی دایی جون مرسی بابایی... عکساش رو تو ادامه ی مطلب ببینید:        خوش به حالت مانی جون با یه تکون خوردن همه برات جون میدن      ...
11 شهريور 1391

مانی در آینه

وقتی آینه میبینی مانی جون خیلی ذوق میکنی وقتی خودتو تو آینه میبینی البته همه ی بچه ها همینطورین... تلاش می کنی که خودتو بگیری از تو آینه یا می بوسی تصویر زیبات رو و یا باهاش صحبت می کنی همه ی این لحظه هایی که داری خیلی خیلی شیرینن... عکس تو ادامه ی مطلب:    آینه ی خونه ی مامان جون   مشغول صحبت کردن و لب خوردن  ...
11 شهريور 1391

هشتمین ماهگرد

ماهگرد هشت ماهگیت مبارک نفسم امروز آقا مانی عزیز در دونه مون هشت ماهش پر شد و سه روزه که دندون دار شده ... تازه الان از شمال برگشتیم دو هفته ایی پیش مامان جون بودیم حالا خیلی دلمون تنگ میشه چاره چیه؟؟؟ منتظریم همین روزا خودشون بیان پیشمون   ...
11 شهريور 1391

خبر خبر......مروارید

خبر خبر خبردار : اگه گفتین چی شده؟؟؟ آره درست حدس زدید,خودشه. .. . اولین مرواریده آقا مانی یه چشمک قشنگ زد...بلاخره لثه اش شکافت و اون دندونه خوشگلش رو با کمی دقت تونستیم ببینیم....وای خدای بزرگ و مهربون...سپاس منو بابایی خیلی خوشحالییییییییییییییییییییییییییییییییییییم بابایی بعد دیدن دندونای قشنگت این شکلی شد: مامانی بعد دیدن دندونای قشنگت: حتما بقیه هم اینطوری می شن: وای خدا جون حالا کلی کار داریم...وقتی برگشتیم تهران(خونه)یه جشن برای گل پسری میگیریم آش دندونی و ...وای کلی کار داریم...البته جشن دندونی مانی جون می مونه تا یکی دو هفته دیگه تا دندوناش بزنه بیرون.... بعد حتما حتما عکساش رو می...
8 شهريور 1391

بابایی اومد

دیشب بابایی مانی اومد پیشمون وای چقدر دلمون تنگ شده بود براش البته مامان جون و بابا جونش هم همراه بابایی اومدن.دایی مامانی(دایی مرتضی به همراه خانواده)اینجا بودن.شب خوبی بود. امروز هم به همراه بابایی رفتیم کنار دریا تا مانی جونی هم دریا رو بیشتر ببینه و حالش رو ببره... چندتا عکس هم انداختیم.مانی هم با تعجب به دریا نگاه می کرد...
7 شهريور 1391

عادت های جدید پسر لوس ما

این روزا که شمالیم مانی جون عادت های نو پیدا کرده مثلا: عادت به چرخیدن تو حیاط با صفای خونه ی مامان جون.یهو که دلش هوای حیاط رو می کنه می زنه زیر گریه و نگاش می مونه به در و پنجره و خودش رو می اندازه تو بغل هر کی که نزدیک تره بهش که ببریمش بیرون. این خوبه که از هوای پاک و طبیعت لذت ببری ولی مشکل اینجاست که وقتی بر گردیم تهران...؟!؟.... تازه یاد گرفتی یه جوری که مخصوص خودته بوس کنی,قربونت برم که کلا همه ی کارات خاصه... وقتی دلت بیرون می خواد یه نگاهی به مامان جون می اندازی و از راه دور می بوسیش که ببرتت بیرون پسر لوس که می گن دقیقا خودتی...   ...
4 شهريور 1391

وای باران

شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟ وای خدایا ممنون به خاطر این نعمت زیبا,بارون من عاشق بارونم بابایی هم همینطور امیدوارم مانی جونم عاشق بارون باشه  تا بتونیم سه تایی زیر بارون قشنگ خدا قدم بزنیم و خیس بشیم یادش بخیر: باز باران با ترانه.................... ...
2 شهريور 1391

بازی های خطرناک زنبور کوچولوی ما

بازی با سیم برق,کابینت,لباسشویی و.... این روزها زود از اسباب بازی هات دلزده میشی و می ری سراغ چیزهای خطرناک مثل سیم برق خیلی دوست داری باهاش بازی کنی. ..چندباری هم کابل رسیور رو از زیر فرش پیدا کردی و کشیدی...بابایی فکر کرده بود که باید کسی رو بیاره برای آپ کردنش و ...بعد متوجه شدیم کار شما بوده... چندباری هم حین بازی با کشوی کابینت دستای ناز و لطیفت,الهی قربونشون برم...موند لای کشو... لباسشویی هم خیلی دوس داری مخصوصا وقتی روشنه.... دلم نمی خواد از همه چی منعت کنم ولی وقتی کارای خطر ناک می کنی مجبورم زنبور کوچولو  ...
26 مرداد 1391

رمضانی که گذشت....

آخرین روزهای ماه رمضون تو این مدت همش بابایی تنها روزه بود آخه منو شما عزیز در دونه روزه ی کله گنجشکی بودیم... سال قبل هم همینطوری بود وقتی که شما هنوز تو دل مامانی بودی.اون موقع هم دوتایی روزه ی کله گنجشکی بودیم... امیدوارم سال آینده بتونم بابایی رو همراهی کنم...توی این روزهای ماه رمضون منو شما می رفتیم با هم سبزی و...هرچی که لازم بود می خریدیم تا برای بابایی غذای خوشمزه درست کنیم ولی بابایی بعد افطار ساده دیگه میلی به خوردن نداشت حق داره روزا خیلی طولانیه و روزه داری سخته... چندتا عکس از ماشین گل پسری:    وای خدا ,یه لحظه هم آروم و قرار نداری تو کالسکه البته تو کوچه و خیابون توجهت جلب آدم...
26 مرداد 1391