مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

پنجمین و ششمین دندون من

  بلاخره بعد مدتی  دندون پنجم و ششم هم در اومد البته تو یکسالگیم هنوز چهار دندونه بودم شمال که بودیم این دوتا دندونام در اومد مبارک باشه دندونات عسلم راستی امروز تولد دایی جون کمیل هست دایی جونم تولدت مبارک ...
24 دی 1391

بازم مسافرت شمال...

دو روز بعد تولدت رفتیم شمال آخه بابایی باید به یه دوره ی آموزشی میرفت که تو شمال برگذار میشد به مدت یه هفته که وسط دوتا تعطیلی بود ماهم فرصت رو غنیمت شمردیم و رفتیم شمال خونه ی مامان جون تو این مدت که اونجا بودیم همش به مامان جون میچسبیدی و من حسابی استراحت کردم عاشق پیشی هستی که تو حیاط مامان جون ایناست,وقتی که مامان جون بردتت پیشی رو از نزدیک ببینی شما یهو با کلی هیجان به سمت پیشی رفتی و به پشتش چنگ انداختی و پیشی به اون بزرگی رو گرفتی پیشیه بدجوری غافل گیر شد اصلا به مغزش هم خطور نمی کرد که شما این حرکت رو بزنی... خوشحالم که از حیوونا نمی ترسی,ناراحتم که پیشیه ترسید...حیوونی... وقتی میریم شمال با دیدن همین چیزا خیلی ذوق زده ...
23 دی 1391

تشکر

یه تشکر ویژه از همه بابت پیام تبریکشون مرسی خاله جونی ها که تولدم رو تبریک گفتین همه تونو دوست دارم می بوسمتون
16 دی 1391

خیلی خوشحالیم که بگیم مانی جونی یکساله شد

و................ مانی جون ,تولد  یکسالگیت مبارک مانی نازنینم,دستات ظریف و کوچک لپات مثله بادکنک,تولدت مبارک پارسال نبودی اصلا,امسال شدی یه ساله چندتا بهارو دیدی؟؟؟ چقدر گلا رو چیدی؟؟؟  بفرمایید ادامه مطلب: تولد مانی جون به روایت تصویر: قبل ورود مهمونای عزیز لباسای بدو تولدت هم خیلی خاطره انگیز بود اصلا باورم نمیشه من مادر پسر خوشگلی مثله شما شدم این عکسای خوشگلته برای مهمونا اینم عکس کیکته عزیزم اینم کادوی مامانی و بابایی برای خوشگل ترین پسر دنیا امیدواریم دوستش داشته باشی وقتی که سوارش میشی صورتت این شکلی میشه اینم پسرم با کلاه تو...
12 دی 1391

فقط 2 روز دیگه....تا تولدت

دو روز دیگه دقیقا میشی یکساله این روزا که اسم قشنگت رو برای یه سری از برنامه ها فرستادم همش با کلی ذوق و شوق نوشتم : مانی یکساله از تهران وای چه حس خوبیه بزرگ شدنت پسرم... اولش قرار نبود برای تولدت مهمونی بدیم آخه تو ماه صفره...ولی خاله جون مامانی و خاله جون زهرا وبقیه گفتن که میان تولدت خونمون و مامان جون(مامان من)الان تو راهه داره از شمال میاد تا تولدت اینجا باشه و این یکی مامان جون هم که حتما میاد تا تولدت کنار هم باشیم البته عمه ها و عمو جون هم هستند که بخاطر کمبود جا شاید مجبور شیم دوبار تولد بگیریم.حالا امشب معلوم میشه چی کار باید بکنیم.اگه دست من بود میگفتم همه بیان درو هم باشیم اینجوری خیلی بیشتر حال میکنم. چیزی که قطعی ا...
9 دی 1391

یلدا بلندترین شب سال

شب یلدا یا چله بلندترین شب سال در نیمکره ی شمالی است.این شب به زمان بین غروب آفتاب 30 آذر تا طلوع آفتاب در اول ماه دی اطلاغ میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن میگیرند.این شب در نیمکره ی شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود. خانواده ها در این شب دور هم جمع میشوند و به خواندن حافظ و خوردن تنقلات و بخصوص انار و هندوانه می پردازند.والبته شب را پای صحبت هاو داستان های بزرگترها به صبح میرسانند. پیش پیش یلدا مبارک مانی جون این اولین یلدایی که کنارمون تجربه می کنی   ...
7 دی 1391

قدم

قبلا هم گفته بودم که داری برای راه رفتن تمرین می کنی دیشب چندقدمی رفتی و منو بابایی رو کلی ذوق زده کردی ولی وقتی باز ازت خواستیم تکرارش کنی نشد صبح امروز هم سه چهار باری قدم های لرزون برداشتی ,هر بار هم سه چهار قدمی زدی خیلی جالبه که دو هفته قبل تولد قشنگت راه افتادی,مثل باباییت تو هم عاشق سورپرایز کردنی مرسی عزیزم بابت سورپرایز قشنگت........یوهوووووووووو امیدواریم همیشه قدم های محکم و استوار برداری تو زندگیت پسر یکی یه دونه ی ما....   ...
29 آذر 1391

ماجراهای تل مامانی

آدم یاد ماجراهای مداد آبی میفته... جدیدا نمی زاری به موهام تل یا گل سر بزنم همش بر می داریشون و می اندازیشون یه طرفی نمی دونم خوشت نمی یاد یا دوست داری مامانی موهاشو نبنده...البته هر وقت موهامو نمی بندم نگاهم می کنی و می خندی حالا اینبار تل مامانی روخودتم امتحان کردی خیلی بهت میومد: خب مامانی بزا ببینم این چیه که هی می زنی به سرت؟!؟ انگار خوش مزه است؟؟؟   اصلا معلومه کدوم وریه؟؟ آهان فهمیدم اینجوریه ای بابا,از دست مامان... ...
28 آذر 1391