مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

پارک

تا چشمم به این زرافه ها افتاد خواستم سوارشون شم البته فقط تونستم سوار این زرافه کوچولو شم آخه مامان و باباش خیلی بلند بودن اینم یه ژست خوشگل برای عکاسی میشه سوار همشون شم؟؟؟؟ وقتی که ما رسیدیم یهو خیلی خیلی شلوغ شد کلی بچه اونجا وول می زد این بود که نشد همه ی وسیله ها رو امتحان کنی عسلکم بابایی منو بچرخون......... یوهووووووووووووووووووو ...
25 خرداد 1392

خواب طلایی

امروز وقتی که مثل فرشته ها تو خواب ناز بودم طبق معمول مامانمم محو تماشای من بود یهو یه فکری اومد سراغش,اینکه با لباسای تو خونه ایی من یه دکور گل گلی درست کنه تا بهانه ایی باشه واسه عکس انداختن ازمن وقتی که تو خوابم... آخه مامانم وقتی که من می خوابم همین طوری بی دلیل محو من میشه   ...
20 خرداد 1392

مانی و آریا

این هفته حسابی خوش گذروندی مانی جونم همش مهمونی و بیرون بودی,عاشق ددری...دیگه خودت درخواست بیرون می دیدی یه قرار با خاله نرگس اینا گذاشتیم تا شما و آریا ی نازم بتونین لذت ببرین از باهم بودن عشقولانه های مانی و آریا آریا جون ناززیییییییی وقتی که مانی هوس کریر می کنه!!!همش دنبال این بودی که سوار کریر آریا شی و عمو مسعود یا خاله نرگس تکون بدن تازه شعر تاب تاب رو هم می خوندی اینم قبل اومدن آریاست که باز تا فواره ها رو دیدی چشت برق زد منم برات چند دست لباس برداشتم یه دل سیر آب بازی کردم   ...
18 خرداد 1392

هفدهمین ماهگرد

پسر ناز هفدهمین ماهگرد تولدت مبارک اینم عکسای همین امروزته (مانی در هفده ماهگی) آخ جون,آب بازییییییییییییییییییییییی محو تماشای قو های زیبا مانی جونم,به کجا چنین شتابان؟؟؟ آهان,فواره هاااااااااااااااااااااااا آب بازییییییییییییییییییی حسابی خیس شده بودی,چندبار که آوردیمت تا لباس عوض کنی باز پشیمون شدی و رفتی آب بازی اینم مانی بعد تعویض لباسش و چون کفشاش هم خیس شده بود موقع برگشت همش تو بغل بود که کلی هم کیف کرد. ...
11 خرداد 1392

هندونه خوردن من

فقط این مدلی حاضرم هندونه میل کنم بی چاره مامانی که بعد هر بار هندونه خوردنم باید حمومم کنه ولکه ی آب هندونه رو از روی فرش پاک کنه اینقدر کیف می ده وقتی آب هندونه از لب و دستام می چیکه روی لباسام   ...
8 خرداد 1392

روز پدر

عرض تبریک به مناسبت میلاد حضرت علی و روز مرد به همه ی مردای بزرگ و کوچک(تبریک مخصوص برای همسرم,پدرم و پدر همسری)والبته مرد کوچک خانه ی ما آقا مانی عزیز کودکی موقع خواب سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید:       زندگی چیست؟ پدر از سر بی صبری گفت:   زندگی یعنی عشق پسرک با سر پر شوری گفت:  عشق را معنی کن پدرش داد جواب:بوسه ی گرم تو بر گونه ی من پسرک خنده بر آورد ز شوق,گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت:پدر عشق اگر بوسه بود بوسه هایم همه تقدیم تو باد ...
2 خرداد 1392

تخلیه ی انرژی

این روزا اگه فرصتی پیش بیاد حتما میبریمت پارک تا بتونی انرژیت رو تخلیه کنی تو خونه که از صبح تا شب وول می زنی اصلا هم خسته نمی شی در واقع نشونه ای از تخلیه ی انرژی نیست اینم عروسک من که داره سوار سرسره میشه    وای خدا کاش اسبش واقعی بود تا به همتون نشون می دادم چقدر سوارکاری بلدم اولین باریه که خودت از پله ها می ری بالا,البته بابایی همش حواسش بهت بود جوجو پسرم همیشه دوست داره همه ی راه ها رو امتحان کنه ... هوا که تاریک شد کمی سرد شد منم لباست روعوض کردم,بعد تعویض لباست بازم به سعیت ادامه دادی تا ثابت کنی که میشه خلاف جهت هم رفت     ...
30 ارديبهشت 1392

مانی و دوستش آریا

مانی و دوست نازش آریا:جفتشون عشق منن آریا جون بیشتر بیا پیشمون تا با هم بازی کنیم قربون اون خنده هات خوشگل خاله ای وروجک ها به چی ذل زدین اینجوری؟؟؟ ...
28 ارديبهشت 1392

مانی به باغ وحش می رود

از اونجایی که شما هم مثل همه ی کوچولو های دیگه عاشق حیوونایی مامانی و بابایی تصمیم گرفتن ببرنت باغ وحش تا حیوونا رو ببینی از نزدیک... از همه بیشتر از دیدن میمون های بازیگوش لذت بردی اینقدر که دیگه نمی خواستی بری پشت قفس حیوون دیگه ایی از شتر خیلی خوشت نیومد ,مجبور شدیم یه دوری بزنیم و دوباره برگردیم عوضش ماهی ها رو خیلی دوست داشتی وای وای خیلی از این وسیله های بازی خوشت اومده بود اینقدر زیاد که رغبتی نداشتی بلند شی و تا تایمش تموم می شد خودت شروع به تکون دادن می کردی.آخرش هم با گریه بردیمت ...
21 ارديبهشت 1392