مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

بیستمین ماهگرد

  امروز مانی خوشگلم بیست ماهه میشه مبارکه مانی جون ی اندر احوالات مانی در بیستمین ماهگردش: یه پسر بیست ماهه ی پر انرژی که از وقتی چشمای نازش رو باز می کنه تو صبح بی وقفه ووووووووووول می زنه تا وقتی که خورشید خانم چارقد به سر غروب کنه دیگه برام یه آرزو شده که ببینم پنج دقیقه آروم یه جا نشستی و به هیچ کس و هیچ چیز کاری نداری البته نا گفته نماند که به اینجوری دیدنت عادت کردیم گاهی که تو نیمروز بیشتر از یه ساعت می خوابی حسابی نگرانت میشم... آرزوی ما سلامتی و شاد بودنته عزیزم,هر جوری که باشی پر انرژی یا آروم برای ما یه دونه ایی و بهترین بهترین و&nb...
11 شهريور 1392

شیرین زبونی های عسلم

حرف زدنت هنوز نصفه نیمه اما شیرینه همچنان جمله های بی فعل میگی ,ههههههههه مثل:مامان دد پارت(پارک) مامان به به مامان ننگ دایی دون(جون)=مامان به دایی جون زنگ بزن اسم ها رو هم دست و پا شکسته میگی: مامان جون مانون   علی   عییی    تهمینه تن تن   پنگول پنتون    پورنگ پهون                                       ممنون ممنون (آقا ممنونه عمو پورنگ)تازه ادای پهلوون پنبه رو هم در می...
4 شهريور 1392

یه پست خاص

امروز می خوام یه چندتا عکس از اسباب بازی های بابایی برات بزارم مامان جون بعد ازدواجمون اونا رو سپرد به من برای وقتی که شما اومدی حالا همه شون تقدیم به شما عسل مامان و بابا اینم عکساش: یه دوربین کوچولو یه هواپیما ,که از سقف آویزون میشه و اینم وسیله ی بازی یه چیز تو مایه های پلی استیشن الانه   ...
1 شهريور 1392

یه معجزه

چند وقت پیش خبری در مورد ربوده شدن پسربچه ایی نه ماهه شنیدم خیلی خیلی براش نگران شدم برای محمدطاها جون و صد البته  خانواده ی نگرانش اخبار رو دنبال می کردم تا اینکه خبر خوش پیدا شدن محمدطاها رو شنیدم  این فقط یه معجزه است معجزه ی بازگشت محمدطاها به آغوش گرم پدر و مادرش خدایا خودت حافظ تمام کوچولو ها باش,همون فرشته هایی که فقط بال هاشون رو گرفتی و یه تبریک صمیمانه به خانواده ی محمدطاها ی عزیز   ...
29 مرداد 1392

وروجکانه های تو

این روزا خیلی خیلی سرم شلوغه عسل مامان و کلی کار دارم و تقریبا هیچی وقت و همش می گم دیگه فعلا یه مدتی کمتر بیام نت و نوشتن خاطراتت رو به بعد موکول کنم ولی مگه این وروجکانه هات اجازه می ده؟؟؟ دلم می خواست از دیروز بنویسم که کولاک کردی,اولش رفتی روی گوشی تلفن وایستادیو می تونم بگم نابودش کردی...البته قبلا هم گوشی بیسممون رو ناک اوتش کردی...اینا سوای موبایله ها... جهت اطلاع دوستان و آشنایان تا اطلاع ثانوی خبری از گوشی جدید نیست حالا این خوبش بود,یه حرکت دیگه هم زدی اونم شکستن عینک بابایی بود البته باز این اولیش نبود راستش تا حالا چندتایی عینک شکستی  منو بابایی دیگه عقلمون به هیچ جایی قد نمی ده!نمی دونیم باید چ...
26 مرداد 1392

هشتمین مروارید نفسمون

وااااااااااااااای که چقدر انتظار اومدنش رو کشیدیم,تقریبا 6 ماه تمام هفتمین دندونت 6 ماه پیش در اومد و بعدش دیگه هیچی ,اینقدر طول کشید که منو بابایی نگران شدیم و از یه دندانپزشک کودکان برای این مرواریدای نیومده وقت گرفتیم دکتر که معاینه کرد دهان و دندونات رو خیلی خونسرد گفت اصلا جای نگرانی نیست هر بچه ایی شرایط خودش رو داره دندوناشم در میاد فقط همین!!! حالا با کلی ناز و ادا بلاخره هشتمین دندونت هم نمایان شد,در واقع اولین دندون آسیاب قدامی بالا در اومده مبارکت باشه مانی جونی ...
24 مرداد 1392

مانی و آجی مائده و داداش ابوالفضل

خونه ی مامان جون که بودیم چند شب پشت هم مهمونی بود یه شب خانواده ی خاله اینا اومده بودن که نوه های خاله جانم بودن مانی همش دنبال آجی مائده و داداش ابوالفضل می دوید اینور و اونور...اینقدر دم غروب رفتید تو حیاط و اومدید بالا که تموم پشه ها دنبالتون راه افتادن تو خونه پشه های بی رحم تا تونستن مانی جونم رو نیش زدن خیلی دلم می خواست کنار مائده جون و ابوالفضل جون یه عکس داشته باشی یه چندتایی انداختم ولی شمای وروجک همش در حال ترک صحنه ی عکاسی بودی بچه ها محکم گرفتنت تا من بتونم یه عکس بندازم ولی انگار موفق نشدن ...
23 مرداد 1392

مانی و دریا

دیروز همراه مامانی و بابایی و دایی جون حسینم رفتیم دریا منم که خب خودتون بهتر می دونید ,عاشق دریا وآب بازیم با اردک بادیی که بابایی برام خرید البته دست در دست دایی جونم رفتم تو آب...واااااااای که چقدر خوش گذشت مخصوصا اینکه دایی جونمم بود                  اینجا هم لوس شده بودم بیا و ببین,لمیده بودم به اردکه و داشتم حسابی کیف می کردم کامیونم رو مامانی از تهران به همین نیت که کنار ساحل بتونم باهاش شن بازی کنم برام آورد ای ول مامانی اینم یه لاکی شنی که ساخته و پرداخته ی دست مامان و باباست واااااااااای یکی منو بگیره ,آب منو برد اینجا هم دیگه راض...
21 مرداد 1392