مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

یه صبح با مانی در شمال

وقتی که شمالی صبح زودتر از خواب پا میشی و یه شادی وصف نشدنی توی چشاته قبل صبحونه حتما باید  بری یه چرخی تو حیاط بزنی صبح امروز که رفته بودی تو حیاط مامان جون رو مجبور کردی برات حلزون جمع کنه البته مامان جونم با کمال میل هر چی که بخوای برات فراهم میکنه ,سر صبح تو باغچه کلی برات حلزون پیدا کرد اینم حلزونای بیچاره که  خودشون رو تو دستای گرم و کوچولوی یه پسر بچه ی وروجک دیدنو کلی ترسیده بودن میرفتن تو صدفشون و دیگه می ترسیدن که بیان بیرون , اینم چند ساعت بعد که آماده شده بودی با مامان جون بری ددر ببین تو رو خدا داری چه جوری گلا رو می بوسی مانی متفکر , به چی فکر می کنی آخه ...
19 مرداد 1392

نوزدهمین ماهگرد مانی عزیز

مانی جونم نوزدهمین ماهگردت هم مبارک منو بابایی اینقدر محو بزرگ شدنت شدیم که گذر زمان رو متوجه نمی شیم هدیه ی خدا اینقدر شگفت انگیز و بزرگه که هیچ وقت ازش سیر نمی شی و اگه تمام زمانها رو بهش اختصاص بدی بازم کمه زیباترین هدیه ی خدا تولدت مبارک کلماتی که تا الان بلدی عکس عتس آش آچ ابر ابر باد باد کیک تیچ عطیه عطی قاشق داشق ماه ماه دوده جوجه اسب ابس نمک نم بازم وقتی که اومدم بنویسمشون یادم رفت البته الان دیگه بیشتر کلماتی رو که ما میگیم سعی می کنی تکرارشون کنی ,حتما می نویسمشون برات گل پسر   بعدا نوشت: چندتا کلمه ی دیگه که یادم افتاد پول پوه ...
15 مرداد 1392

تولد عطی جون

دیشب افطاری خونه ی مامان جون اینا مهمون عمه جون بودیم چون در حال جا به جایین اونجا دعوتمون کردندکلی هم تو زحمت افتادند ممنون عمه جون و عمو جون اینا هم بودن ,از طرفی تولد عطیه جون هم بود که عمو جون زحمت کیکش رو کشید و یه تولد خودمونی هم داشتیم تو شبای ماه رمضون کمی جشن گرفتن مشکله ,ولی شما کوچولوها  عاشق کیک و تولد و بادکنکید... چندتا عکس: یه عکس دو نفره از مانی و رضا   وقتی که دست مانی بلا میره تو چشای ریحون,خب پسری یه چند لحظه یه جا بشین چی میشه آخه از همین جا از ریحانه جون بابت تلاشش برای نگهداشتن مانی جون تشکر می کنم مانی جونم اون زیر دنبال چی می گردی,کادوها مال عطی جونه هاااااااا ...
11 مرداد 1392

یه گردش کوچولو

مامانی و باباییم این روزا حسابی مشغله دارن علی الخصوص با مهمونی های ماه رمضون دیگه یادشون رفته انگار منو ببرن پارک یا یه جایی مثل اونجا که بتونم این همه انرژیم رو تخلیه کنم البته منم تو ی این مهمونیا حسابی خوش می گذرونم اینه که به طور کل بیرون رفتن از ذهنم پاک شده بود تا اینکه طی یه حرکت غافلگیرانه مامانی و بابایی منو بردن دریاچه ی چیتگر تا تونستم دویدم و به هر گوشه کناری سرکی کشیدم طفلکی ها مامان و بابامم پا به پای من می چرخیدن و از بیرون رفتن چیزی نصیبشون نشد جز خستگی... خب آخه من چی کار کنم الان وقتشه بچگی کنم دیگه مامانی بازم یه چندتایی عکس داره که برام میذاره:  اینجا هم دارم با حسرت به دریاچه نگاه می کن...
9 مرداد 1392

نمی دونم چرا هر روز به یه چیزی علاقه مند میشم!!!

الان دو سه روزه سیم و برق  و پریز بدجوری رفته توی ذهنم و انگار حالا حالا ها قصد بیرون رفتن نداره! نمی دونم چقدرش مربوط به جنسیتم میشه,آخه زیاد میشنوم که پسر یعنی همین... مگه ما چه مونه هاااااااااااااان,فقط یکم کنجکاویم همین حالا نمی دونم چرا من که میرم سمت پریز مامان و بابام اینقدر حالشون بد میشه,من که کاری نمی کنم تازه وقتی میبینم دارن گوله میان منو دورم کنن از وسط برق بازی منم هیجانزده میشم و خودم رو می اندازم رو سیم و پریز و ... قبلا که مامانی و بابایی می خواستن تی وی ببینن فقط کانال عوض می کردم و گاهی هم برا هیجانش صداش رو کم و زیاد می کردم اما دیگه اینکارا فاز نمی ده و منم رفتم تا از پایه جلوی تی وی تماشا کر...
3 مرداد 1392

هفته ایی که گذشت

این هفته هر شب مهمون بودیم و حسابی به گل پسری خوش گذشت حالا دیگه کوچولو های فامیل به سنی رسیدن که می تونن باهم بازی کن این سبب خوشحالی منو بابایی دوست نداریم تنهایی کودکیت رو سپری کنی راستش این چند شب آبرویی ازمون بردی که بیا و ببین...هر بار یه رفتار جدید ازت میبینم که حسابی ذوق زده میشم مثلا یه بار سر عروسک هلیا جون بکش بکش بود که یه طرفش خود هلیا خانم بود طرف دیگه اش آقا ایلیا که البته هنوز کوچولو ...کم کم داره وارد بازی هاتون میشه و طرف دیگه هم مانی جونم ,ناگفته نماند که آقا ابوالفضل و حدیثه خانمم بودن که با دیدن شما سه تا وروجک حس بزرگ شدن بهشون دست داده بود قضیه از اونجا شروع شد که عروسک هلیا رو ایلیا خواست و کشمکش ...
30 تير 1392

مانی در تولد هلیا

دیشب رفتیم مهمونی خونه ی هلیا جونی اینا آخه تولدش بود البته مامانش اینا نمی خواستن امسال براش جشن بگیرن,یه جشن خودمونی بود که خیلی خیلی عالی بود ما هم که خودمون رو دعوت کردیم هلیا جونی ایشالا تولد صد و بیست سالگی از بدو ورود مانی جونی رفت تو اتاق هلیا جون و بست نشست اصرار هم داشت که هلیا هم بره پیشش تا دوتایی اتاق رو زیرو رو کنن اینجوری کیفش بیشتره گاهی هم سوار سه چرخه ی هلیا میشدن,هم تکی هم دونفره وااااااااااااای چشم مامان و بابات روشن هلیا خانم (هلیا جونی خیلی دختر با محبتیه) و اما بقیه ی ماجرا:... وروجک های خوشحال مانی و هلیا مشغول بازی   اینم از کیک کفشدوزکی هلیا اینم...
25 تير 1392

رمضان مبارک

این دومین رمضانیه که تجربه اش می کنی پسرم همش عادت کردی از خوراکی هات دهن مامانم بزاری منم همیشه استقبال می کردم با اینکه گاهی حسابی می خیسوندیش ولی این روزا خیره خیره بهم نگاه می کنی وقتی میبینی که لقمه هاتو قبول نمی کنم هنوزم اونقدر بزرگ نیستی که بتونم برات توضیح بدم و شما درکش کنی عسل مامان این روزا صبح ها با هم یه سر می ریم سبزی فروشی وتوهم کلی کیف می کنی چون موقع برگشت حتما باید برات بستنی بخرم تو خونه هم که حسابی آتیش می سوزونی ,اینکه می گن پسرا پر انرژی ترن و شیطون ترن واقعا برامون ملموس شده............. مانی شاد و خوشحال از خرید(بستنی)برگشته خونه امروز هم گل کاشتم: مامانم که تو آشپزخونه مشغول ...
22 تير 1392

مهمونی

هفته ی گذشته خیلی تصادفی سه شب پشت هم رفتیم خونه ی سه تا عمه های گلت خونه ی عمه مریم که رفتیم تهمینه جون برات یه کتاب رنگ آمیزی خریده بود البته هنوز برات زوده ولی فرداش مداد رنگی هات رو آوردم تا دو تایی رنگش کنیم و نتیجه ی کار شد این: خونه ی عمه پروانه هم که میریم کل مهمونی رو رو پله هایی همش یکی باید دنبالت بیاد یادم باشه یه عکس ازت روی اون پله ها بندازم و شبی که خونه ی عمه فاطمه مهمون بودیم مهمون عمه رفتیم پیک نیک که عمو محمداینا هم بودن البته جای مامان جون و بابا جون هم خالی بود و اون شب با ریحانه و رضا و عطیه حسابی بازی کردی و به ما هم خیلی خوش گذشت تازه سوار درشکه هم شدی کلی ذوق می کردی رفتی نزدیک اسبا ...
19 تير 1392