مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

واکسن 18 ماهگی

آخرین پستی که برات نوشته بودم مربوط به روزی که تزریق واکسن داشتی بود دقیقا وقتی که خواب بودی و فقط سه چهار ساعتی گذشته بود از واکسنت,اون روز وقتی که از خواب پا شدی زدی زیر گریه آخه جای واکسنت خیلی درد داشت و اصلا نمی خواستی که تکونش بدی چندبار خواستم بلندت کنم ولی وقتی دستم بهت می خورد بیشتر اذیت می شدی این شد که فقط همونجا توی رختخوابت جا به جات کردم .تا چند ساعتی نمی خواستی که از جات بلند شی بعدش هم که بلند شدی همش دنبال جایی برای تکیه دادن بودی صبح روز بعدش لنگان لنگان شروع به راه رفتن کردی ولی باز نمی تونستی خم شی و تبت هم خیلی کمتر شده بود الهی فدای اون چشمای خیست جوجو بلا ,اینقدر اذیت بودی که نهایت عکس العملت بعد دیدن دورب...
19 تير 1392

هجده ماهگی پسرم

هجدهمین ماهگردت مبارک مانی جونم صبح امروز با بابایی بردیمت مرکز بهداشت تا واکسن هجده ماهگیت رو که خیلی هم سخته بزنی کلی گریه کردی و ما هم دلمون کباب شد ولی باید واکسن رو می زدی یکی دو ساعت که از واکسنت گذشت انگار دردش شروع شد آخه همش دستت به پات بود و از درد شورتی که پات بود رو در میاوردی چندبار اینکارو کردی نانازم الانم خوابیدی,الهی فدات شم که توی خواب هم وقتی می خوای به پهلو شی درد می کشی امیدوارم زیاد اذیت نشی راستی خاله جون زهرا مامان ایلیا جونی ما رو به یه قرار وبلاگی دعوت کرد که بخاطر شرایطت عزیزم نتونستیم بریم ایشالا یه دفعه ی دیگه میریم و با ایلیا حسابی آتیش می سوزونی   ...
11 تير 1392

چندمین سفرنامه ی شمال مانی

چند روزی به اتفاق مامان جون و بابا جون(خانواده ی بابایی) رفتیم شمال البته شمال برای ما حکم مسافرت نداره آخه میریم خونه ی مامان جون باباجونم(خانواده ی مامانی) هوا کمی گرم و شرجی بود ولی من کیف کرده بودم بس که آب بازی می کردم همش هم مامان جونم منو میبرد تا مرغ و خروس های همسایه رو ببینم البته من به دیدن قانع نبودم همش می دویدم پشتشون و فراریشون می دادم خصوصا با اردک ها خیلی بیشتر حال می کردم اینم اسنادش: همین که رسیدیم سریع رفتم سراغ شیر آب تا گل های باغچه ی خونه ی مامان جون رو که از تشنگی رمق نداشتم رو نجات بدم,ااا پس چرا آب قطع شد؟؟؟ خب حالا با هر وسیله ایی که دم دستمون بود به آب بازی ادامه می دیم ...
10 تير 1392

ما جرا های کلاه قرمزی و مانی

تقریبا از بعد تولد یکسالگیت خیلی خیلی به برنامه های عروسکی علاقه مند شدی برنامه ی رنگین کمون البته فقط قسمت پنگول و هر برنامه ی عروسکی دیگه تو ایام عید هم گه گداری کلاه قرمزی می دیدی,اونجا بود که من متوجه دقت و علاقه ات به کلاه قرمزی شدم گذشت و گذشت تا همین یکی دو هفته ی اخیر دیدیم که باز کلاه قرمزی رو پخش می کنن  چند شب که پشت سر هم دیدی عادت کردی و از اون به بعد هر شب حدودای هشت و نیم شروع به نق زدن جلوی تلویزیون می کردی  و دستت رو به علامت بیا تند تند تکون می دادی و می دی همچنان ما هم همش می گفتیم مانی ساعت که نه بشه کلاه قرمزی هم شروع میشه این خودش داستانی شد ....همون یه بار کافی بود که عاشق ساعت نه بشی ...
5 تير 1392

رو به رشد بودن

هر چی که زمان می گذره سرعت بزرگ شدنت بیشتر میشه   یعنی الان با یه ماه پیشت خیلی فرق کردی توی شناختن و کشف دنیای پیرامونت یکی دو ماه پیش اسامی یه سری از وسیله ها رو به سبک خودت ادا می کردی منتها هر وقت که خودت می خواستی نه هر موقع که ما می پرسیدیم ولی انگار داری یه کارایی انجام می دی و یه سری چیزا رو تثبیت می کنی توی ذهنت واین یعنی بزرگ شدن تو... کلماتی که بلدی ادا کنی از چند ماه پیش تا الان: بابا بابا مامان ماما آب اوایل اپ(با کسره) و یه مدتی آبو و الان هم آب.یادم رفته بود که آب بیدی آب بیژ هم می گفتی نمی دونم شاید جمله بود ولی هرچی بود دیگه نمی گی دوغ دو یا دوخ ماست ما موز و مرغ و مو رو...
4 تير 1392

بازم پارک...

صبح جمعه نشسته بودیم دور هم که یهو مانی رفت تو اتاق خوابمون و تی شرت به دست اومد تی شرت بابایی و بعد اون با عجله رفت تو اتاق و اینبار شلوار بابایی رو کشون کشون آورد و یه بار دیگه هم رفت و از کشوی جورابا یه جوراب واسه باباییش برداشت و همه ی این لباسا رو گذاشت جلوی بابایی و خودش رفت و جلوی در وردی خونه و همش می گفت د..د...... ای جانم ,قربونت برم عزیزم با اینکه این روزا صبح ها خیلی هوا گرمه و جایی نمی شه رفت ولی بخاطر اصرار مانی و تلاشی که کرده بود تا ما متوجه منظورش بشیم رفتیم پارک...اینم مانی خوشحال در حال دویدن توی پارک: وقتی هم خسته میشی یه جایی واسه لم دادن پیدا می کنی اینجا هم به بچه ها که در حال بازی بودن نزدیک می...
1 تير 1392

شیرین کاری های من

بابا جونم دیروز اومد تهران و امروز هم بعد ناهار علی رغم اصرار ما برای موندنش گفت که باید بره چون مامان جون همراهش نبود نمی خواست که بمونه منتها من یه حرکتی زدم که بابا جونم کمی بیشتر بمونه پیشمون(نگاه به سن کمم نکنید کارها یی بلدم که به ذهنتون هم خطور نمی کنه) وقتی که مامانم و باباجونم مشغول صحبت کردن بودن من یواشکی ریموت در رو از روی اپن برداشتم و تو همون لیوان اضافه ایی که قبلا گفتم ازش براتون انداختم و بعد آب توی لیوانم رو روش خالی کردم هیس!!! صداش رو در نیارید که هنوز بابامم از این موضوع خبردار نیست یهو مامانم دید که دارم به گل های قالی(به قول خاله جون لیلا عمه ی دوستم هیراد) مخلوط آب و ریموت می دم خیلی تند ریموت رو...
29 خرداد 1392

مانی پزون

مواد لازم جهت مانی پزون: یک عدد پسر شیرین و خوشمزه ,و یه قابلمه ی گنده ... بقیه ی کارهای رو اجاق رو به همون پسر عسل بسپرین,خودش بلده چی کار کنه ...
28 خرداد 1392

آب بازی

این روزا همش از مامانی آب می گیری و یه لیوان اضافه تا آبا رو هی از این لیوان بریزی تو لیوان دیگه اولش مهارت اینکارو نداشتی و همش آب رو بیرون لیوان می ریختی ولی خیلی زود یاد گرفتی و خیلی از اینکار لذت می بری,قسمت بدش اینه که وقتی خسته می شی آب توی لیوان رو روی فرش یا سنگ خالی می کنی این روزا هر جا پا می زاریم یه خنکیی زیر پامون احساس می کنیم که از هنرهای گل پسرمونه و نمی شه کاریش کرد... امروز برای سرگرم کردنت گفتم بیا دوتایی اسباب بازی هاتو بشوریم که خیلی خوب استقبال کردی البته می شد حدس بزنم که آخرش به آب بازی تو شیطون بلا ختم میشه: پسرم هوس بستنی کرد اینم اسباب بازی هات بعد یه آب تنی حسابی     ...
27 خرداد 1392

قهرمان زندگی من

چند مدتیه خیلی تو نخ کارهای بابامم همش چشمش بهشه تا ببینم دقیقا چطوری رفتار می کنه تا منم بتونم همون کارها رو بکنم, آخه می دونین چیه؟؟؟بابام قهرمان زندگی منه... مثلا مثل بابایی روی مبل میشینم و کنترل تلویزیون رو می گیرم دستم یا یه وقتایی دوست دارم لباس بابایی رو تنم کنم تا بابایی بشم... خلاصه این روزا همه ی زندگیم شده بابایی,تایمایی که بابایی سر کاره هی سراغش رو می گیرم لباسش رو میارم و می بوسم و هی مامانم رو صدا می زنم و با اشاره به لباس می گم بابا...نمی دونم چندبار اینکارو می کنم ولی اونقدر زیاده که مامانم کلافه میشه وقتایی هم که بابایی از کار بر می گرده کلی می بوسمش بابایی وقتی خسته به خواب میره یهو برای بو...
27 خرداد 1392