مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

لی لی لی لی حوضک

ای جانم فدای اون دستای کوچولوت بشم  که وقتی مامان برات لی لی لی لی حوضک می خونه جمع می کنیش و با اون انگشت کووچولوت دنبال جوجو می گردی وقتی اینکارو می کنی می خوام فقط بخورمت: لی لی لی لی حوضک     جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک          یکی اومد گرفتش   یکی زود تند پوشوندش  یکی بهش آب داد همون بهش دون داد یکی پرسید کی پرش داد             این یکی (انگشت شصت)گفت منه منه کله گنده                                         ...
20 آبان 1391

مبل نوردی

با بزرگ شدنت شیطنت هاتم بزرگ ترمیشن وای وای وای...خدا به دادمون برسه... الان دو روزه که یادگرفتی از رو مبل بری بالا بعدش از اونجا یه راست میری رو کابینتای اوپن نمی دونیم دیگه چه کار کنیم از دست کنجکاوی های شما از دیروز تا امروز کلی هم حرفه ایی شدی تو یه چشم بهم زدن رو اوپنی,امروز که بابایی از کار برگشت خسته و مونده مبل ها رو جابجا کرد این سومین باره که به خاطر شما چیدمان خونه رو تغییر میدیم البته تنوع میشه ولی بدیش اینه که تو چیدن خیلی حق انتخاب نداریم فقط فقط امنیت شما مد نظرمونه............. مامانی کی بزرگ میشی اینقدر که وسایل خونه برات خطری نداشته باشه و بتونیم کمی بیشتر دکور بچینیم؟؟؟ تازه با یه سری از لوازم خونه هم مشکل دا...
17 آبان 1391

بدون عنوان

الان ده ماهته و کارهایی که بلدی انجام بدی: از سه ماهگیت دست میدی دست دسی هم میکنی بوس هم بلدی بای بای  میکنی ناز می کنی هنوز فقط چند ثانیه می تونی بایستی چند ماهه که با گرفتن مبلا خونه رو می چرخی  و کاملا هم می دونی داری چی کار می کنی این یعنی اینکه وقتی داری کار اشتباهی می کنی حواست هست که تا عکس العملی از ما دیدی سریع فرار کنی و جیغ می زنی   ...
12 آبان 1391

ده ماهگی.......................مبارک

پسرمون دیروز ده ماهش پر شد,هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ده ماهگیت مبارک پسر ناز دیروز تو دهمین ماهگردت دوست جدیدتم اومد ,منظورم آریاست که به جمع فرشته های زمینی پیوست منو شما و بابایی بیرون بودم دیگه شب بود که وقتی فهمیدیم آریا اومده زود تند سریع رفتیم بیمارستان صارم که شما هم اونجا دنیا اومدی تا تو اولین روز ورودش بهش خوش آمد بگیم... رفتیم و دیدیمش وای خدا خیلی ناز بود مانی جونم همش خیره به آریا جونی نگاه می کرد ...
12 آبان 1391

عمر مامان و بابا

وای مانی جونم این روزا اینقدر برای مامانی کار درست می کنی که اصلا وقت نمی کنم به کارهای خودم برسم.و البته به وبلاگت سر بزنم... مثلا از بس بازیت میاد و هولی موقع خوردن سوپ و غذاها که همش لباسات رو کثیف می کنی همش کابینتا رو بهم می ریزی البته به جز یه در بقیه رو بستم,یه در رو گذاشتم واسه کنجکاوی شما البته کشوها هم هست ...نمی دونم چرا از کفگیر ملاغه بیشتر لذت می بری تا از اسباب بازیهات!!! با قدرت تمام اسباب بازی ها تو پرت می کنی رو سنگ وقتی صدا می ده خیلی کیف می کنی از کاری که کردی...و گه گاهی جیغ های خفن می کشی... گوشی تلفن که دیگه درست کار نمی کنه از دست شما عزیز در دونه... ولی با وجود همه ی این شیرین کاری ها هر روز از وجودت بیشتر ل...
9 آبان 1391

مخصوص خاله هما

خاله هما خوبی؟؟ مامانم حسابی از دستت...اصلا معلومه کجایی؟؟؟ نه تلفن خونه رو جواب می دی گوشیتم که همیشه یا خاموشه یا در دسترس نیست مامانم چندبار سعی کرد تماس بگیره ولی موفق نشد این آخرین راه برای برقراریه ارتباط بود چون می دونه به وبلاگم سر می زنی اخطار :اگه با مامانم تماس نگیری به هر طریقی اون وقته که دیگه جای هیچ گونه گله ایی نمی مونه حالا خود دانی..........تازه روز تولدتونم تماس گرفتیم پیداتون نکردیم هرچند که بیات شده ولی مبارکه... اینقدر عصبانی بودم که حال صدف جونی رو هم نپرسیدم حالا از طرف ما ماچش کن  ...
6 آبان 1391