ماجراهای تل مامانی
آدم یاد ماجراهای مداد آبی میفته... جدیدا نمی زاری به موهام تل یا گل سر بزنم همش بر می داریشون و می اندازیشون یه طرفی نمی دونم خوشت نمی یاد یا دوست داری مامانی موهاشو نبنده...البته هر وقت موهامو نمی بندم نگاهم می کنی و می خندی حالا اینبار تل مامانی روخودتم امتحان کردی خیلی بهت میومد: خب مامانی بزا ببینم این چیه که هی می زنی به سرت؟!؟ انگار خوش مزه است؟؟؟ اصلا معلومه کدوم وریه؟؟ آهان فهمیدم اینجوریه ای بابا,از دست مامان... ...
نویسنده :
مامان مانی
0:47






