مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

مانی رفته گل بچینه!!!

بازیگوشی های مانی کوچولو تو حیاط خونه ی مامان جونش دور از چشمای مامان جون در حال چیدن گلای باغچه , وای وای مانی جونم: هر کی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه   ای بابا انگار گلایی که چیده بودم کافی نبود پس تا مامان جون نیومده برم یکمی دیگه گل بچینم یکی بگه این زنبوره چی می خواد همش میاد تو صورتم و ویز ویز می کنه نمی دونم چرا وقتی میبینمش خنده م می گیره؟!؟   ...
20 فروردين 1392

سورپرایز

    سورپرایز   اگه کنجکاو شدید بدونید چی شده بفرمایید ادامه ی مطلب: مانی جون______________________________________________م ای وای مانی!!! پس موهات کووووووو؟؟؟ ...
20 فروردين 1392

تیک سر لیلاکوه

تو ایام عید یه روز با فامیلا رفتیم یه جای بکر یه جنگل تو کوهستان لنگرود یه جایی که هنوز خیلی شناخته شده نیست وقتی پای ما آدما به اینجور جاها باز میشه همیشه از خودمون ردی که پاک نمی شه رو جا می زاریم منظورم زباله های تفکیک نشدنیه... امیدوارم ما بزرگتر ها با ملاحظه تر از این حرفا بشیم تا مانی های آینده هم از این همه زیبایی لذت ببرن مانی جونم هرچی که می تونی اینجا عمیق تر نفس بکش,اکسیژن اینجا تازه ی تازه است وای عسلی موش بخورتت با این خنده هات ...
18 فروردين 1392

عکس آتلیه

عکس های عید آقا مانی البته گل پسرمون هرچی که بزرگتر میشه زودتر از عکاسی خسته میشه آخه دوست داره کنار اون دکور های زیبا فقط بازی کنه و کسی هم کاری باهاش نداشته باشه هر بار دکور کمتری رو انتخاب میکنیم بخاطر کنجکاوی های این آقا مانی: آقا مانی پای هفت سین سها : بفرمایید ادامه مطلب کابوی کوچولوی ما ...
17 فروردين 1392

چهارشنبه سوری

امسال هم ده روز قبل عید باز از باباجون خواستیم که بیاد دنبالمون تا ما رو ببره شمال خونشون آخه روزای پایان سال بابایی ساعت کاریش زیاد میشه دیگه وقت نمی کنه مانی جونش رو ببره بیرون مانی هم تو خونه کلافه میشه اینه که منو شما با بابا جون رفتیم شمال... البته همش دلتنگ بابایی بودیما... بابایی هم چهار شنبه سوری به ما ملحق شد و این اولین چهارشنبه سوریی بود که بابایی شمال بود. بابا جون برامون کاه تهیه کرد و مامان جون هم طبق برنامه ی هر سال هفت تا آتیش روشن کرد و ما هم از رو آتیش پریدیم اینم مانی جونم که بعد آتیش بازی مشغوله مکالمه شد   ...
17 فروردين 1392

برف اسپندی

امسال زمستون اصلا شبیه خودش نبود ولی تو روزای آخر سال همه رو غافلگیر کرد,برف بارید و همه جا رو سفید پوش کرد مانی هم برف بازی کرد بلاخره برف همیشه با خودش شادی میاره فرقی هم نمی کنه کوچیک باشی یا بزرگ ما که بیشتر از مانی لذت بردیم وای مامانی اینا چیه دیگه رو زمین؟؟؟چه سفید و قشنگه؟ وا من چرا نمی تونم درست راه برم و هی سر می خورم؟؟؟ اونجا رو مامان, اون آدم برفیه که می گفتید؟؟؟ ...
18 اسفند 1391

لحظه های مصنوعی؟؟؟

چند شب پیش رفته بودیم فروشگاه اونجا سوار چرخ دستی های مخصوص کودک شدی از اینا که ماشین داره ,کلی هم ذوق کرده بودی با ماشین خودت که خیلی هم قشنگ تره این همه حال نمی کنی که اون شب اینقدر اونجا خوشحال بودی البته یه چیزی هم هست شاید چون فضای خارج خونه بود و کلی آدم دور و برت بود و بچه های دیگه رو هم تو اون سطح پایین می دیدی برات متفاوت بود منم از فرصت استفاده کردمو چندتا عکس انداختم ازت: بابایی میگه اینقدر عکس ننداز مامانی اجازه بده لحظه های پسری خیلی رنگ مصنوعی به خودش نگیره ولی مامانی باز کار خودش رو میکنه.آخه می دونی وقتی زمان میگذره شاید ذهن ما یاری نکنه که تمام لحظه های کودکیت رو بیاد بیاریم ولی وقتی عکسا باشن اون ل...
12 اسفند 1391

14 ماهگرد

به همین سادگی به همین خوشمزگی چهارده ماهه شدی گل پسری پس چهاردهمین ماهگردت مبارک هزار سال زنده باشی کارهایی که انجام میدی: اعضای صورتت رو می تونی نشون بدی البته از قبل مختص این ماه نیست وقتی می پرسم مامان رو چندتا دوست داری خیلی خوشگل می گی ده تا هر کاری که میگم نکن اتفاقا میری سراغ همون عاشق دالی بازی هستی هنوز هفت تا دندون داری تازشم فکر کنم یه ماهی میشه که می رقصی با هر آهنگ ضرب داری و.... ...
11 اسفند 1391