مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

برای مرد فردا............مانی

واکسیناسیون

واکسن 6 ماهگی امروز صبح زودتر بیدار شدم و آماده شدیم تا بریم و واکسن 6 ماهگیت رو بزنی,البته یه روز زودتر از موعد آخه احتمالا دوشنبه می ریم شمال خونه ی مامان جون. قد و وزنت خدا رو شکر خوب بود.قدت 70cmو وزنت هم تقریبا 8kgrبود.وقتی که واکسن رو می زدی اینقدر جیغ زدی که همه دلشون سوخت برات داداشی..وقتی سوار ماشین شدیم هنوز هم هق هق می کردی. با اسباب بازی های خودت آروم نشدی وقتی عروسک خودموآوردم ساکت شدی با تعجب بهش نگاه می کردی و تا تونستی موهاشو کشیدی چند ساعت بعد واکسیناسیون تب کردی,واکسن قبلی هات اینطوری نبودی ولی اینبار شب که شد خیلی تبت بالا رفت بردیمت پیش دکتر گفت نمی شه کار خاصی کرد جز اینکه قطره استامینوفنت رو سر ساعت بخو...
8 ارديبهشت 1392

جراحی کتاب

بعدظهر امروز به قول خاله هما جراحی کتاب داشتیم هرازگاهی از این جراحی ها داریم,کتاب سخت هم داری یا مثلا کتاب پارچه ایی ولی کتاب های معمولی رو که راحت می تونی دفرمشون کنی بیشتر دوست داری و اینم نتیجه ی دوست داشتن زیاده: ...
3 ارديبهشت 1392

بوستان

مانی جونم کی می خواد این گوشی موبایل از سرت بیفته؟؟؟ آخه هرچی نگاه می کنم میبینم تو بیشتر عکسات گوشی بدستی!!! تازه وقتی دوربین رو هم میبینی خیلی باحال می گی آااااااه...اینه که چهرت متعجب میشه مثل عکس پایین   ...
2 ارديبهشت 1392

پارک

امروز با هم رفتیم پارک تا بتونی بازی کنی و لذت ببری از این هوای بهاری برای دیدن بقیه ی عکسا بفرمایید ادامه ی مطلب: آه ه ه ....چقدر لاله!!!! چه ترکیب رنگیه قشنگی ماماااان آخیش کمی آفتاب بگیره این کله ی کچلمون,احساس می کنم پوست سرم نفس می کشه مامان اون کلاغه داره آب می خوره مانی و چندتا بچه ی دیگه همه ی حواسشون به کلاغا بود حالا بعد این همه بدو بدو یکم نشستن زیر سایه ی درخت می چسبه ها جوجو بلا با کی صحبت می کنی؟؟؟ ...
1 ارديبهشت 1392

مانی و دوستش آراد

مانی جون و دوستش که دقیقا به فاصله ی یه هفته از هم پا به دنیا گذاشتن ,جالبه این عکس اینه که مانی بدون مو شده و آراد کلی مو داره البته آراد جون از بدو تولد موهاش همین طوری بود,الهی خاله فداش بشه... حالا هم که جفت شون موتور سوار شدن: ادامه مطلب هر کی زودتر به دوربین دست بزنه!!! اینم یه عکس یادگاری که با کمک خاله جون تونستیم ازتون بندازیم   ...
1 ارديبهشت 1392

سیزده بدر

امسال هم طبق روال سال های قبل رفتیم کنار دریا هر سال سبزه ها رو به دل بزرگ دریا میسپایم که فکر می کنم غذای مقویی برای ماهی ها بشه امسال هم با دایی ها و خاله ها دور هم بودیم و شلوغ بود البته جای عمه ها و عمو جون و مامان جون بابا جون هم خالی بود... این دومین سیزده هی بود که بدر کردی مانی عزیزم, موقع سپردن سبزه ها به دریا ازت پرسیدم که می خوای سبزه رو گره بزنی مانی جونم؟؟؟ که یهو بابایی در اومد و گفت نه خیر خانم !با پسر نازی که ما داریم این دختران که باید دنبال سبزه گره زدن باشن... خندم گرفت از جواب دندان شکن بابایی ولی آره حق با باباییه پسرم... تلاشمون برای اینکه کنار هم وایستید بی فایده بود هلیا جون از اونجایی...
25 فروردين 1392

گردش نوروزی

بازم مثل همیشه لاهیجان رو حتما تو برنامه داریم بخاطر کوکی های خوشمزه اش اینجا هم شیطان کوه لاهیجانه روبروی استخر که مانی عاشق ماهی هاشه دولفین سواری,خوش می گذره؟     ...
20 فروردين 1392