مانی عزیز تر از جانممانی عزیز تر از جانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه سن داره

برای مرد فردا............مانی

مانی و آجی مائده و داداش ابوالفضل

خونه ی مامان جون که بودیم چند شب پشت هم مهمونی بود یه شب خانواده ی خاله اینا اومده بودن که نوه های خاله جانم بودن مانی همش دنبال آجی مائده و داداش ابوالفضل می دوید اینور و اونور...اینقدر دم غروب رفتید تو حیاط و اومدید بالا که تموم پشه ها دنبالتون راه افتادن تو خونه پشه های بی رحم تا تونستن مانی جونم رو نیش زدن خیلی دلم می خواست کنار مائده جون و ابوالفضل جون یه عکس داشته باشی یه چندتایی انداختم ولی شمای وروجک همش در حال ترک صحنه ی عکاسی بودی بچه ها محکم گرفتنت تا من بتونم یه عکس بندازم ولی انگار موفق نشدن ...
23 مرداد 1392

مانی و دریا

دیروز همراه مامانی و بابایی و دایی جون حسینم رفتیم دریا منم که خب خودتون بهتر می دونید ,عاشق دریا وآب بازیم با اردک بادیی که بابایی برام خرید البته دست در دست دایی جونم رفتم تو آب...واااااااای که چقدر خوش گذشت مخصوصا اینکه دایی جونمم بود                  اینجا هم لوس شده بودم بیا و ببین,لمیده بودم به اردکه و داشتم حسابی کیف می کردم کامیونم رو مامانی از تهران به همین نیت که کنار ساحل بتونم باهاش شن بازی کنم برام آورد ای ول مامانی اینم یه لاکی شنی که ساخته و پرداخته ی دست مامان و باباست واااااااااای یکی منو بگیره ,آب منو برد اینجا هم دیگه راض...
21 مرداد 1392

یه صبح با مانی در شمال

وقتی که شمالی صبح زودتر از خواب پا میشی و یه شادی وصف نشدنی توی چشاته قبل صبحونه حتما باید  بری یه چرخی تو حیاط بزنی صبح امروز که رفته بودی تو حیاط مامان جون رو مجبور کردی برات حلزون جمع کنه البته مامان جونم با کمال میل هر چی که بخوای برات فراهم میکنه ,سر صبح تو باغچه کلی برات حلزون پیدا کرد اینم حلزونای بیچاره که  خودشون رو تو دستای گرم و کوچولوی یه پسر بچه ی وروجک دیدنو کلی ترسیده بودن میرفتن تو صدفشون و دیگه می ترسیدن که بیان بیرون , اینم چند ساعت بعد که آماده شده بودی با مامان جون بری ددر ببین تو رو خدا داری چه جوری گلا رو می بوسی مانی متفکر , به چی فکر می کنی آخه ...
19 مرداد 1392

نوزدهمین ماهگرد مانی عزیز

مانی جونم نوزدهمین ماهگردت هم مبارک منو بابایی اینقدر محو بزرگ شدنت شدیم که گذر زمان رو متوجه نمی شیم هدیه ی خدا اینقدر شگفت انگیز و بزرگه که هیچ وقت ازش سیر نمی شی و اگه تمام زمانها رو بهش اختصاص بدی بازم کمه زیباترین هدیه ی خدا تولدت مبارک کلماتی که تا الان بلدی عکس عتس آش آچ ابر ابر باد باد کیک تیچ عطیه عطی قاشق داشق ماه ماه دوده جوجه اسب ابس نمک نم بازم وقتی که اومدم بنویسمشون یادم رفت البته الان دیگه بیشتر کلماتی رو که ما میگیم سعی می کنی تکرارشون کنی ,حتما می نویسمشون برات گل پسر   بعدا نوشت: چندتا کلمه ی دیگه که یادم افتاد پول پوه ...
15 مرداد 1392

تولد عطی جون

دیشب افطاری خونه ی مامان جون اینا مهمون عمه جون بودیم چون در حال جا به جایین اونجا دعوتمون کردندکلی هم تو زحمت افتادند ممنون عمه جون و عمو جون اینا هم بودن ,از طرفی تولد عطیه جون هم بود که عمو جون زحمت کیکش رو کشید و یه تولد خودمونی هم داشتیم تو شبای ماه رمضون کمی جشن گرفتن مشکله ,ولی شما کوچولوها  عاشق کیک و تولد و بادکنکید... چندتا عکس: یه عکس دو نفره از مانی و رضا   وقتی که دست مانی بلا میره تو چشای ریحون,خب پسری یه چند لحظه یه جا بشین چی میشه آخه از همین جا از ریحانه جون بابت تلاشش برای نگهداشتن مانی جون تشکر می کنم مانی جونم اون زیر دنبال چی می گردی,کادوها مال عطی جونه هاااااااا ...
11 مرداد 1392

یه گردش کوچولو

مامانی و باباییم این روزا حسابی مشغله دارن علی الخصوص با مهمونی های ماه رمضون دیگه یادشون رفته انگار منو ببرن پارک یا یه جایی مثل اونجا که بتونم این همه انرژیم رو تخلیه کنم البته منم تو ی این مهمونیا حسابی خوش می گذرونم اینه که به طور کل بیرون رفتن از ذهنم پاک شده بود تا اینکه طی یه حرکت غافلگیرانه مامانی و بابایی منو بردن دریاچه ی چیتگر تا تونستم دویدم و به هر گوشه کناری سرکی کشیدم طفلکی ها مامان و بابامم پا به پای من می چرخیدن و از بیرون رفتن چیزی نصیبشون نشد جز خستگی... خب آخه من چی کار کنم الان وقتشه بچگی کنم دیگه مامانی بازم یه چندتایی عکس داره که برام میذاره:  اینجا هم دارم با حسرت به دریاچه نگاه می کن...
9 مرداد 1392

نمی دونم چرا هر روز به یه چیزی علاقه مند میشم!!!

الان دو سه روزه سیم و برق  و پریز بدجوری رفته توی ذهنم و انگار حالا حالا ها قصد بیرون رفتن نداره! نمی دونم چقدرش مربوط به جنسیتم میشه,آخه زیاد میشنوم که پسر یعنی همین... مگه ما چه مونه هاااااااااااااان,فقط یکم کنجکاویم همین حالا نمی دونم چرا من که میرم سمت پریز مامان و بابام اینقدر حالشون بد میشه,من که کاری نمی کنم تازه وقتی میبینم دارن گوله میان منو دورم کنن از وسط برق بازی منم هیجانزده میشم و خودم رو می اندازم رو سیم و پریز و ... قبلا که مامانی و بابایی می خواستن تی وی ببینن فقط کانال عوض می کردم و گاهی هم برا هیجانش صداش رو کم و زیاد می کردم اما دیگه اینکارا فاز نمی ده و منم رفتم تا از پایه جلوی تی وی تماشا کر...
3 مرداد 1392

هفته ایی که گذشت

این هفته هر شب مهمون بودیم و حسابی به گل پسری خوش گذشت حالا دیگه کوچولو های فامیل به سنی رسیدن که می تونن باهم بازی کن این سبب خوشحالی منو بابایی دوست نداریم تنهایی کودکیت رو سپری کنی راستش این چند شب آبرویی ازمون بردی که بیا و ببین...هر بار یه رفتار جدید ازت میبینم که حسابی ذوق زده میشم مثلا یه بار سر عروسک هلیا جون بکش بکش بود که یه طرفش خود هلیا خانم بود طرف دیگه اش آقا ایلیا که البته هنوز کوچولو ...کم کم داره وارد بازی هاتون میشه و طرف دیگه هم مانی جونم ,ناگفته نماند که آقا ابوالفضل و حدیثه خانمم بودن که با دیدن شما سه تا وروجک حس بزرگ شدن بهشون دست داده بود قضیه از اونجا شروع شد که عروسک هلیا رو ایلیا خواست و کشمکش ...
30 تير 1392